بهاربهار، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

بهار زندگی من

گل من 1 ساله شد

  روزی که به دنیا آمدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید که آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیباتر است   گل من 1 سالگیت مبارک   فرشته من دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی ، دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی ، دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی دوستت دارم چون به یک نگاه ، عشق منی اي كه با طلوع چشمات شب غصه هامو بردي  منو از خودم گرفتي به ستاره ها سپردي  اومدي عطر حضورت، تو فضاي خونه پيچيد يه سبد گل اقاقي دل من براي تو چيد دخترم طاق بنفشه سر راه تو مي بندم تو مي شي عروسك من با تو يك د...
18 تير 1393

بهار یازده ماهه من

  بادوم شیرین مامانی سلام   دختر ماهم شما چند روزی است که بعد یازده ماه دازی چهار دستو پا راه میری و من به اندازه کهکشانها ذوق کردم البته دخترم واقعا خسته نباشی فکر نمیکنی برا این حرکت یکم دیره فداتشم . دیگه اصلا نمیتونی یکجا بشینی و همش یا لب مبل وایسادس یا به من آویزونی خلاصه آروم و قرار نداری و همش در حال جنب و جوشی . نای نای هم که یاد گرفتی وقتی کلیپ یه صبح دیگه شبکه پویا رو میزارم برات سریع دوتا دستاتو میچرخونی و نانای میکنی و خداییش هم این حرکتت خیلی بامزست عین خودت . بای بای رو هم که قشنگ یاد گرفتی،دست دسی هم همینطور و همچنان به عکس خودت میگی...
12 خرداد 1393

اولین تفریح بهار با طبیعت

سلام پسته خندون مامانی اولین تفریحت با طبیعت رو بهت تبریک میگم گلکم،عزیزم منو شما و بابا مهدی رفتیم باغ سازمان و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت،کلی بازی کردی چون اونجا تاب و سرسره هم داشت و اتفاق جالب و خوشحال کننده و البته ختده داری هم افتاد و باعث شد که این شب بسیار بسیار در ذهنم بماند و ان اتفاق شنیدنی چند قدم چهار دستو پا رفتن شما بود دختر عزیزم،اونشب جلوت با فاصله قندون گذاشته بودم و شما همش تلاش میکردی قندونو بگیری و قندارو بردتری و بزاری دهنت که چند قدم چار دستو پا رفتی و از فرداش هم شروع کردی بیشتر و بیشتر،واقعا یه دستو جیغ و هورای بلند برا دخمل ماش مان که بعد یازده ماه داره چهاردستو پا میره.      ...
12 خرداد 1393

اندر احوالات بهار خانم ده ماهه

سلام برگ گلم،تاج سرم،نازگل من،شما این روزها بسیار بامزه،شیطون،جیگر،خوردنی و باهوشتر شدی. کارهای کوچک زیادی انجام میدهی اعم از اینکه بسیار تلاش میکنی که خودتو بلند بکنی و همش به من یا بابا مهدی خودتو آویزون میکنی و بلند میشی،اکثر کارایی که انجام میدم و بهت میفهمونم که شما هم انجام بده را تکرار میکنی و من لذت میبرم........عکستو زدم روی دیوار و برا اولین بار بهت گفتم این نی نی بهاره و دستمو تکون دادم گفتم نی نی بیا بیا،ازون به بعد دیگه یاد گرفتی تا میگم نی نی بیا بیا به عکست نگاه میکنی و دستتو به حالت بیا بیا تکون میدی.وقتی میگم دایی حسن به عکسش نگاه میکنی و با دستت میگی بیا بیا عاشق نی نی ها هستی و همش وقتی می...
1 خرداد 1393

دوستت دارم بهار ده ماهه من

روزی که به دنیا آمدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید که آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیباتر است . فرشته  ده ماهه من دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی ، دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی ، دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی دوستت دارم چون به یک نگاه ، عشق منی . . . ما با تو به دستهاي هم زنجير شديم عطر خواستن تو از تمام  جانم فرّار شده.... انگار چشم هايت           جادويم ميكند.              ...
28 ارديبهشت 1393

تفریح روز 12هم بهار با بهار خانم

سلام خانم خوشدل.این مطلبو با تاخیر برات مینویسم،روز دواردهم فروردین به همراه بابا و عمو و زمنو وبهراد که هنوز تو تتل ماش مانشه رفتیم برج میلاد.برنامه های خیلی جالب و جذابی داشت،شما اولین اسب و شتر عمرتو اونجا از نزدیک دیدی تازشم حاجی فیروز،بابا نوروز،کلی بچه و نینی کوچولو که عاشقشونی رو اونجا دیدی کلی کیف کردی و عشق و حال،در قسمت شهربازیش کلی با بابا مهدی بازی کردی،خلاصه روز بسیار بسیار خوبی بود و به هممون خیلی خوش گذشت خصوصا به شما فرشته پاکیها. ...
15 ارديبهشت 1393

خبرهای بد مریضی

سلام دخمل زیبایم،باغ گلم،میوه دلم،محجبینم،نفسم دو هفته ایست نتونستم بیام و برای شیرین عسلم مطالبشو بنویسم چون متاسفانه شما درگیر ویروس اسهال استفراغ شدی و حسابی حالت بد بود،ما کرج بودیم که شما اینطور شدی چند باری بود بالا میاوردی که من و آقاجون و خاله زینب کرج بردیمت دکتر ولی متاسفانه نتونست بیماریتو تشخیص بده و شما حالت بدتر شد.فرداش دوباره رفتیم بیمارستان کودکان کرج و اونجا دکتر گفت ویروسه جدیده و اکثر بچه ها گرفتن ولی بازم داروی درست و حسابی نداد.   اعصابم خورد بود شما هرچی میخوردی بالا میاوردی و یکسره اسهال داشتی و اصلا غذا نمیخوردی و شیر هم خیلی کم کم به زور بهت میدادم،داقون داقون بودم و از بد بودن حالت ناراحت و ...
15 ارديبهشت 1393